على اكبر دهخدا

1329

امثال و حكم ( فارسى )

ز دل شاهدى ساز كو را چو كعبه * همه روى بينى قفائى نيابى چو دل كعبه كردى سر هر دو زانو * كم از مروه‌اى يا صفائى نيابى . خاقانى . ميدهد در تنم گواهى دل * كه نگوئى سخن ز مشتى گل . اوحدى . گوركن در بحر و كشتى در بيابان داشتن ! بر كه خندد پس خضر چون با شما بيند همى . . . ) سنائى . گورم كجا بود تا كفنم باشد . گوز بر پشت قبه كى پايد بدليلى حواس كى شايد . . . ) سنائى . تمثل : تو نشنيدى چه گفت آن مرد تيمار * كه داد او را رفيقى پند بسيار رفيقا بيش از اين پندم مياموز * كه بر گنبد نپايد مر ترا گوز . ويس و رامين . پرتو نيكان نگيرد آنكه بنيادش بد است * تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است . سعدى . خصم را در گنبد گردون قرار * همچو بر گنبد قرار گوز باد . انورى . هيچكس را به خود نيارى خواند * گوز بر گنبد ايچكس نفشاند . سنائى . رجوع به : فقرهء بعد شود . گوز بر گنبد افشاندن . كارى بيهوده و عبث كردن . تمثل : تو با اين سپه پيش من راندى * همى گوز بر گنبد افشاندى . فردوسى . يكى نامجوى و دگر شاد روز * مرا بخت بر گنبد افشاند گوز . فردوسى . پراكنده شد دانهء مرغگير * دويدند مرغان ز بالا به زير نرفته فرو دانه از ناى نوز * كه بر گنبد افشاندشان بخت گوز . مرحوم اديب . گوز بر گنبد فشان و روز همچون شب گذار * يعنى از ظلمت ميا بيرون چو مرغ شب‌پرى . مرحوم اديب . رجوع به : فقرهء قبل شود . گوز بر گنبد ايچ كس نفشاند هيچكس را به خود نيارى خواند . . . ) سنائى . رجوع به : فقرهء قبل شود . گوز داده تغار را شكسته طلاق هم ميخواهد . گوز كدبانو صدا ندارد . عيوب اغنيا و اقويا غالبا پوشيده ماند . گوز مده عود مسوز . از مجموعهء امثال طبع هند . گوزن جوان گرچه باشد دلير نيارد زدن پنجه با شير پير . گوساله بروزگار گاوى گردد . از جامع التمثيل : گوسالهء بسته را ميزنند . رجوع به : فقرهء بعد شود .